تبليغاتX
ذهنی در تار عنکبوت...!
ذهنم را در تار عنکبوت پیچاندم تا اندکی راحتم بگذارند ادمها...!

همه چیز نزد من تظاهری دروغین است...

 

و من متنفرم از همه چیز...

 

چرا دست از سرم بر نمیداری...

 

زندگیم دارد از دست میرود/

 

بزرگ شده ام دیگر/

 

هر فکر یک ضرب میگیرد در ذهن آشفته و بی تحرک من!

 

دیگر آهنگ هم گوش نمیدهم...

 

زندگیم خود یک اهنگ دارد برای نواختن اینروزها

 

اخر چقدر خودم را فراموش کنم؟

 

میخوام اندکی برای خودم باشم...

 

پی نوشت:

اون دختره که خودش میدونه کیه

یبار دیگه دور و بره من بپره

جوری جرش میدم که نفهمه از کجا خورده!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 10:40  توسط   | 

من بی معرفت نشده ام...

فقط نمیخواهم به کسی یا چیزی مانند گذشته

فکر کنم!

اینگونه راحت ترم...!

وقتی همه برایم یکسان باشند به ارامش میرسم...!

 

پی نوشت:

ادرس وبلاگ دومم به کسی داده نخواهد شد...

تا وقتی که در اینجا تخته نشده!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 11:35  توسط   | 

از دست تو و اراجیفت خسته شده ام...

 

اینکه"من عاشق توام" و چرت پرت های این مدلی .

 

گور بابای عشق تو و خودت...

 

بانو ما اگر نخواهیم شما عاشق ما باشید کی را ببینیم؟

 

وقتی این حرفها را میزنی /

 

یا انقدر ادای عاشقان دل سوخته را در میاوری

 

دلم میخواهد بالا بیاورم ...

 

دقیقا روی تو..

 

دقیقا...!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 13:52  توسط   | 

من فقط برای خودم زندگی میکنم

 

من فقط بدنبال چیزهایی میروم که دوستش دارم

 

و هرچه را که بخواهم بدست میاورم

 

و انچه را دوست ندارم مثل تف دور میریزم

 

حتی "تو"...!

 

من خودم هستم

 

من عاشق خودم هستم

 

ــه اضافه خواهم خورد اگه عاشق کسی باشم

 

من برای هیچ کس ارزشی قائل نیستم

 

شیر فهم شدید؟

 

هر وقت که وقت کردم میگردم و برای این "تو"

 

یه شخصبت درست حسابی پیدا میکنم...

 

اینقدر هم به من نگویید معشوقه ی بی وفا...

 

انسان بی احساس ...

 

دخترک بیچاره

 

منتظرت هست...

 

و فلان و بسار

 

من اشغال تر از ان چیزی هستم که نشان میدهم...!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 9:26  توسط   | 

حوصله نوشتنم نیست...

 

میروم که بمیرم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 9:54  توسط   | 

او: تو داری کم محلی میکنی و من داره کمرم میشکنه

 

من: من چه ربطی به تو دارم این وسط؟

 

او: خب همه امید من تو هستی

 

من: اخه تو به چی تکیه کردی؟

 

او: به تو!

 

من: [خنده]

 

او:چرا میخندی؟

 

من: گفتی به چی تکیه کردی؟

 

او: گفتم به تو!

 

من: [سکوت]

 

من:هــه به من؟

 

او: اره خب به تو!

 

من: به یه ستون تُو خالی ...

 

....

 

ما تحتم سوخت!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 17:59  توسط   | 

 

کمی مرگ میخواهم

 

مرگ...

 

چقدر دلم دینکیم را میخواهد...!

 

سنجاقک من کجا گذاشته رفته که من اینگونه در خماری او مانده ام؟

 

هی دینکی به کدام سوی ابگیر رفته ای ...؟

 

این کلاغ سیاه تنها دیگه نایی ندارد برای گشتن...

 

دینکی اونقدر  نحس شدم که دیگه جایی ندارم واسه زندگی...

 

دینکی هار شدم مثل سگ...

 

بیا باز هم  عشق بازی کنیم

 

شاید من ان خطایت را فراموش کردم

 

و تو به ارامش رسیدی اندکی!

 

این شب یلدایی کجایی سنجاقک؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 11:8  توسط   | 

همه چیزهای من مثل سگ است

 

زندگیم

 

اخلاقم

 

رفتارم

 

همه و همه چیزم

 

فقط یه سوال؟

 

چرا خدا اسم ادم را روی من گذاشت؟

 

من که وفادار بودم؟

 

 

ک.ش:

 

فعلنات  هستم...

 

دلتان را خوش نکنید

 

اگر بخواهم اینجا را ترک کنم ...

 

برخی از "دوستان " دعوت میشوند!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:55  توسط   | 

به دو وبلاگ همزمان نمیرسم

 

یکیشان را باید تعطیل کنم

 

که به احتمال زیاد همین است

 

چون در ان یکی دست کم دو سال است مینویسم

 

و من انقدر اسکل نشدم که خاطرات و رو نوشتهای دو ساله ام را حذف کنم

 

 

ـ دنبال لینکش در پیوندهایم نگردید ،نیست ـ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 16:52  توسط   | 

هی ،من...

 

بزرگ شده ای/

 

فراموش کن حرفهای ادمها را...

 

انها چه میفهمند گنگیت یعنی چه؟

 

انها چه میداند "من- الان – گنگم" یعنی چه...؟

 

واژه ها تکرارین و بی اثر.!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 17:12  توسط   | 

من خیلی وقت است ناامیدم...

 

من دیگر طاقت تحمل کردن این موضوع را ندارم...

 

هی داد میزنم

 

"از عشق متنفرم و از ادمها بدم میاید،زندگییم  از زندگی سگ کثیف تر است..."

 

اما هیچ کس نمیشنود...

 

هیچکس نه میشنود...نه میفهمد...

 

و من باز در خود میمیرم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 21:27  توسط   | 

از نقش بازی کردن متنفرم

 

از خودم نبودن هم همینطور

 

حوصله ام از دستت شکسته

 

ولم نمیکند انگار

 

جرات ندارم انگار

 

عوض[ی] شده ام انگار...

 

انگار

 

انگار..

 

بغلم کن کمی/

 

میخوام ارام بگیرم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 13:45  توسط   | 

کلا  از  گل و گشادی پسرهای مملکتمان تعجب زده ام...

 

واقعا وقتی یک دختر را میبینند حساب کارشان را فراموش میکنند

 

و زبانشان تا ـیرشان طویل میشود...

 

البته بگویم این دختر خوشگلها هم که هزار ماشالله چیزی کم نمیگذارند...

 

تا جایی که راه داشته باشند ...

 

از این موقعیت سو استفاده میکنند

 

فردا هم یقیه ادم را میگیرند که تو فلان کردی و بسار!

 

خوب به من چه...

 

میخواستی انقدر شهوتی نباشی ...

 

 

 

ـ منظورم همه نبودند، بانوان محترم و اقایون شاکی نشوند لطفا ـ

 

ـ کمی جنبه هم بد نیست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 16:15  توسط   | 

گور پدر هرچی اشغاله مثل تو...

 

اصلا این روزا دنیا پر شده از  ادمهای بی جنبه و فضول...

 

ببین دختره  ـونـ ـی  ...

 

منو نبیین اینطوری خفه خون گرفتم...

 

منو نبین اینجوری لبخند میزنم...

 

منو نبین این جوری ارومم/

 

اگه از این بیشتر بخوای تو کارام فضولی کنی

 

چنان می ــا یمت که تو خوابتم ندیده باشی...

 

هـــ ـیـ ـس/

 

 

 

              خـ ـفـ ـه ....

 

 

 

 

  بـ ـتــ ـمـ ـر گ!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 14:59  توسط   | 

دیگر وقتش رسیده...

 

باید زودتر از اینها دست بکار میشدم

 

بگذارید بدانم دارم چه ـُهی میخورم...

 

همین که خودم بداننم برایم کافیست...

 

میخواهم بالا بیاورم/

 

ان هم روی تو...!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 18:47  توسط   | 

 

ـــا ییدمت ...!

 

حالم را بهم میزنی با  ان لحن حرف زدنت...

 

هم حوصله ام سر میرود...

 

هم اووقم میگیرد..

 

[تف ، خنده ]

 

اینقدر از این حرفهای چرت و پرت زدی که ...

 

وقتی با ان تاپ صورتی مثل فاحشه ها نزدیکم میشوی...

 

 و بغلم میکنی ....

 

یا وقتی میگویی رنگ لبانت مرا مست میکنم/

 

[ اوق]

 

چطور بفهمانمت که حتی لحظه ای قادر به تحملت نیستم؟

 

چطور؟

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 8:50  توسط   | 

می دانی عزیزم...؟

 

اینکه من و تو در همه چیزمان آخر مشترکاتیم ...

 

هیچ ربطی به این ندارد که من باید از تو خوشم بیاید...

 

یا اینکه من و تو به طور خفنی تفاهم داریم

 

دلیل بر این نمیشود که باهم بمانیم تا ابد...

 

یا حتی برای لحظه ای...

 

شیر فهم شدی /

 

یا باز هم توضیح بدم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:16  توسط   | 

ما را در این دنیا چاره ای به جز زیستن نیست...

 

هر چند اینروزها این زندگی به اینجامان رسانده...

 

اما چاره چیست..؟

 

باید لال شد و نگاه کرد...

 

من دیگه هیچکیو اونجوری نگاه نمیکنن

 

بزار هیچکی دلش برام نسوزه

 

اخر این جاده یه سرا شیبیه که تهشو نمیشه دید...

 

ببین من مینوازم...

 

تو برقص...

 

من هم میخندم...

 

خنده هایی شیطانی!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 13:39  توسط   | 

زمانی که خودت را در این دنیا گـــم و گـــور کنی /

 

و هیچ کس هم دنبالت نگردد...

 

حس جالبی دارد...

 

اینگونه حس ها برایم جالبت دارد/

 

اینکه گنگ باشم

 

اینکه مجهول و بی هویت بمانم...

 

اینکه تو را روزی هزار بار به ـــا ببرم...

 

و اینکه بر روی صورتت بالا بیاورم...

 

و ــس شعرهایت را گوش کنم!

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 10:29  توسط   | 

آدمها ظرفیت خیلی چیز ها را ندارند...

 

باید در همه کارها حد میانه را بگیری...

 

که این موجودات هرچند پلید

 

هرگز عاقل نخواهند شد...!

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 9:33  توسط   | 

دیروز تمام خنده هایم را بلعیدم...

 

مانده ام فردا را چه کنم...

 

دوست دارم بالا بیاورم

 

همه چیز زندگیم را...

 

رو هرچی ادمه تو دنیا!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 11:49  توسط   | 

این روزهای نکبتی وار زندگی سگیم کی تمام میشود خدا میداند...

 

این گرگها که به آدم اجازه زندگی نمیدهند...

 

هرچند که خودمان هم ادم نیستیم....

 

اصلن من از ادم بودن متنفر...

 

آدمها باید حیوان باشند تا طعم ادم بودن را بچشند...

 

آدم یعنی حیوان...

 

خدایا من چرا اینقدر از ادمها متنفرم؟