تبليغاتX
ذهنی در تار عنکبوت...!
ذهنم را در تار عنکبوت پیچاندم تا اندکی راحتم بگذارند ادمها...!

از دست تو و اراجیفت خسته شده ام...

 

اینکه"من عاشق توام" و چرت پرت های این مدلی .

 

گور بابای عشق تو و خودت...

 

بانو ما اگر نخواهیم شما عاشق ما باشید کی را ببینیم؟

 

وقتی این حرفها را میزنی /

 

یا انقدر ادای عاشقان دل سوخته را در میاوری

 

دلم میخواهد بالا بیاورم ...

 

دقیقا روی تو..

 

دقیقا...!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 13:52  توسط   | 

من فقط برای خودم زندگی میکنم

 

من فقط بدنبال چیزهایی میروم که دوستش دارم

 

و هرچه را که بخواهم بدست میاورم

 

و انچه را دوست ندارم مثل تف دور میریزم

 

حتی "تو"...!

 

من خودم هستم

 

من عاشق خودم هستم

 

ــه اضافه خواهم خورد اگه عاشق کسی باشم

 

من برای هیچ کس ارزشی قائل نیستم

 

شیر فهم شدید؟

 

هر وقت که وقت کردم میگردم و برای این "تو"

 

یه شخصبت درست حسابی پیدا میکنم...

 

اینقدر هم به من نگویید معشوقه ی بی وفا...

 

انسان بی احساس ...

 

دخترک بیچاره

 

منتظرت هست...

 

و فلان و بسار

 

من اشغال تر از ان چیزی هستم که نشان میدهم...!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 9:26  توسط   | 

حوصله نوشتنم نیست...

 

میروم که بمیرم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 9:54  توسط   | 

او: تو داری کم محلی میکنی و من داره کمرم میشکنه

 

من: من چه ربطی به تو دارم این وسط؟

 

او: خب همه امید من تو هستی

 

من: اخه تو به چی تکیه کردی؟

 

او: به تو!

 

من: [خنده]

 

او:چرا میخندی؟

 

من: گفتی به چی تکیه کردی؟

 

او: گفتم به تو!

 

من: [سکوت]

 

من:هــه به من؟

 

او: اره خب به تو!

 

من: به یه ستون تُو خالی ...

 

....

 

ما تحتم سوخت!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 17:59  توسط   |