|
ذهنم را در تار عنکبوت پیچاندم تا اندکی راحتم بگذارند ادمها...!
|
همه چیز نزد من تظاهری دروغین است...
و من متنفرم از همه چیز...
چرا دست از سرم بر نمیداری...
زندگیم دارد از دست میرود/
بزرگ شده ام دیگر/
هر فکر یک ضرب میگیرد در ذهن آشفته و بی تحرک من!
دیگر آهنگ هم گوش نمیدهم...
زندگیم خود یک اهنگ دارد برای نواختن اینروزها
اخر چقدر خودم را فراموش کنم؟
میخوام اندکی برای خودم باشم...
پی نوشت:
اون دختره که خودش میدونه کیه
یبار دیگه دور و بره من بپره
جوری جرش میدم که نفهمه از کجا خورده!