|
ذهنم را در تار عنکبوت پیچاندم تا اندکی راحتم بگذارند ادمها...!
|
من خیلی وقت است ناامیدم...
من دیگر طاقت تحمل کردن این موضوع را ندارم...
هی داد میزنم
"از عشق متنفرم و از ادمها بدم میاید،زندگییم از زندگی سگ کثیف تر است..."
اما هیچ کس نمیشنود...
هیچکس نه میشنود...نه میفهمد...
و من باز در خود میمیرم!
