تبليغاتX
ذهنی در تار عنکبوت...! - 017
ذهنم را در تار عنکبوت پیچاندم تا اندکی راحتم بگذارند ادمها...!

 

کمی مرگ میخواهم

 

مرگ...

 

چقدر دلم دینکیم را میخواهد...!

 

سنجاقک من کجا گذاشته رفته که من اینگونه در خماری او مانده ام؟

 

هی دینکی به کدام سوی ابگیر رفته ای ...؟

 

این کلاغ سیاه تنها دیگه نایی ندارد برای گشتن...

 

دینکی اونقدر  نحس شدم که دیگه جایی ندارم واسه زندگی...

 

دینکی هار شدم مثل سگ...

 

بیا باز هم  عشق بازی کنیم

 

شاید من ان خطایت را فراموش کردم

 

و تو به ارامش رسیدی اندکی!

 

این شب یلدایی کجایی سنجاقک؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 11:8  توسط   |