تبليغاتX
ذهنی در تار عنکبوت...! - 008
ذهنم را در تار عنکبوت پیچاندم تا اندکی راحتم بگذارند ادمها...!

 

ـــا ییدمت ...!

 

حالم را بهم میزنی با  ان لحن حرف زدنت...

 

هم حوصله ام سر میرود...

 

هم اووقم میگیرد..

 

[تف ، خنده ]

 

اینقدر از این حرفهای چرت و پرت زدی که ...

 

وقتی با ان تاپ صورتی مثل فاحشه ها نزدیکم میشوی...

 

 و بغلم میکنی ....

 

یا وقتی میگویی رنگ لبانت مرا مست میکنم/

 

[ اوق]

 

چطور بفهمانمت که حتی لحظه ای قادر به تحملت نیستم؟

 

چطور؟

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 8:50  توسط   |