|
ذهنم را در تار عنکبوت پیچاندم تا اندکی راحتم بگذارند ادمها...!
|

ـــا ییدمت ...!
حالم را بهم میزنی با ان لحن حرف زدنت...
هم حوصله ام سر میرود...
هم اووقم میگیرد..
[تف ، خنده ]
اینقدر از این حرفهای چرت و پرت زدی که ...
وقتی با ان تاپ صورتی مثل فاحشه ها نزدیکم میشوی...
و بغلم میکنی ....
یا وقتی میگویی رنگ لبانت مرا مست میکنم/
[ اوق]
چطور بفهمانمت که حتی لحظه ای قادر به تحملت نیستم؟
چطور؟